یار من پاییز!
یار فراری من پاییز !
چون دخترکی زیبا که نمی خواهد زیباییش را کسی ببیند بسرعت از میان درختان می گذری .
نمی گذاری لکه های ماه بکارتت را به بازی بگیرند .
نمیگذاری باغچه آغوشت بکشد …
نمی گذاری ایوان دستت را بگیرد .
نمیگذاری حوض نگاهت کند !
حیاط کوچک ما در طلب تو هر چه داشت داد حتی حیاتش را !
و تو ، آی پاییز اصلا حیاط ما را دیدی ؟! …
آه پاییز من !
ای فصل عشق های پوشالی ،
ای فصل عشق های خیالی ،
فصل عشق های تو خالی …
هر روز آینه روی ایوان اسم تو را می خواند و میداند تو آمده ای،
و تو هوسبازانه در باغ به عریان کردن درختان مشغولی و خبری از آینه نمیگیری …
آینه هزار و یکشب قصه دارد تا برایت بگوید ،
قصه گل های سرخی که زیر پاهایت له شدند و باغچه با هزاران اشک غسلشان داد و با دستهایش تدفینشان کرد …
قصه درختی که زلیخا وار ، عاشق یوسف درونت شده بود و سهمش از عشق تو تنها عریانی و بی آبرویی گشت .
قصه بوسه های پنهانی که در یک شب مهتاب بین حوض حیاط و ماه رد و بدل شده بود .
قصه ای با طعم گس خرمالوهای درخت .
قصه ای نارس چون پرتقال های باغ همسایه .
آی پاییز من !
ای فصل عشق های پوشالی ،
ای فصل عشق های خیالی ،
فصل عشق های تو خالی …
آه فصل دانه های فرو خفته در دل خاک …